X
تبلیغات
بفرمایید شعر

بفرمایید شعر

آنقدر زیر باران عشقت خواهم ماند ... تا افتاب نگاهت را مهمانم کنی


چشم زیبای تو آهوی فراوان دارد 
هرکه عاشق بشود رو به بیابان دارد


رقص گاهی به غزل های تو در می ماند 
بلخ تا قونیه صد شاعر پنهان دارد


هرکه با چشم تو درگیر شود می داند 
ماه با چشم توعمری است که جریان دارد


حاضرم جای تو هر روز به دارم بکشند
عشق صد پنجره انگار به عرفان دارد


ترسم از گرگ بیابان تنت نیست ولی 
شیر چشمت هوس خوردن انسان دارد


سینه ام خانه ی عشق است " بفرما داخل "
عشق گاهی نظری خوب به مهمان دارد


بس که شیرین و غزلخوان و شرابی است لبت 
آسمان شوق به باریدن باران دارد


هرکه با عشق در افتد به فنا محکوم است 
هرکه در عشق بیافتد به تو ایمان دارد


شک ندارم که تو با آینه نسبت داری 
عشق تا تو دو قدم مانده به پایان دارد

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط عارف|



شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد ...

نوشته شده در شنبه 28 دی1392ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط عارف|


اصلا حسين جنس غمش فرق مي‌كند

اين راه عشق، پيچ و خمش فرق مي‌كند
!

اينجا گدا هميشه طلبكار مي‌شود


اينجا كه آمدي كرمش فرق مي‌كند
!

شاعر شدم براي سرودن برايشان


اين خانواده محتشمش فرق مي‌كند
!

صد مرده زنده مي‌شود از ذكر يا حسين


عيساي خانواده دمش فرق مي‌كند
!

از نوع ويژگي دعا زير قبه‌اش


معلوم مي‌شود حرمش فرق مي‌كند
!

تنها نه اينكه جنس غمش، جنس ماتمش


حتي سياهي علمش فرق مي‌كند
!

با پاي نيزه روي زمين راه مي‌رود


خورشيد كاروان قدمش فرق مي‌كند
!

من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا

فهميده‌ام حسين همه‌اش فرق مي‌كند!

 

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1392ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط عارف|



برای دیدنت احساس من مسلمان شد
دلم شکست و از آدم شدن پشیمان شد


خدا برای نگاه تو در رگم جوشید
کمی بخاطر تو در لباس انسان شد


و در حوالی چشمت چقدر واژه دمید
شبی که ماه حیا کرد و در تو پنهان شد


شکوه من به نگاه تو نقطه ی ذوب است
و بعد رقص تو دریا دچار طوفات شد


اگرچه شاعر این واژه ها پر از درد است
غزال وحشی اشعار من بفرمان شد

نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط عارف|



مرا به خاطر چشمان تو به دار زدند

به خاطر تو به من سنگ بی شمار زدند

سپس جنازۀ من را به خاک افکندند

سوار اسب ، همه دور افتخار زدند

به پشت بام منازل به غرّش تکبیر

برای فتح بزرگ قبیله ، جار زدند

و بعد خاک سپردند و زود برگشتند

به کوی و برزن شان ، نقش داغ یار زدند

به گرد مادر غمدیدۀ من حلقه زدند

و در عزای عزیزش ، مدام زار زدند

زنان حاملۀ شهر ، بعد مردن من

به عشق کودک دلبندشان ، ویار زدند

و، مطربان همه از ترس آنچه بر من رفت

شبانه ، گوشۀ میخانه ها ، سه تار زدند

تو هم میان جماعت نظاره گر بودی

که جرم عشق تو را بر سرم ، هوار زدند

برای آنکه زیانم به زنده ها نرسد

به دور قبر من از لطف ، سیمخوار زدند

کلاغ های وفادار بر سر خاکم

به جای تک تک یاران رفته ، قار زدند

به روی سنگ مزارم درشت بنویسید

مرا به جرم وفا بر نگار ، دار زدند...



نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1392ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط عارف|

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!

 

درین کویر نمان! چشمه ای مسافر شو!

 

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند

 

گرفت زتدگی ام را و گفت: شاعر شو!

نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط عارف|


غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی


بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی


راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی...


پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی


با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی


ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط عارف|


من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر نه!

 

دل خون‌شده‌ی وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

 

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه
!

 

بدخلقم و بدعهد، زبان بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است! مگر نه؟

 

یک بار به من قرعه‌ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر ... نه
!

 

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1392ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط عارف|

مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است

 

عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم

 

گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا

 

خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنه‌تر از شمشير است

 

مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني

 

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده

 

من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه

 

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر

 

دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جاده‌ي شك به يقين عشق تو شد

 

مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني...

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1392ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط عارف|



تقدیر نه در رمل نه در کاسه ی چینی ست
آینده ی ما دور تر از آینه بینی ست


ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم
ای باد سرانجام تو هم گوشه نشینی ست


از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم عشق زمینی ست


یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه تردید در این باره ، یقینی ست


شادم که به هر حال به یاد تو ام، اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1392ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط عارف|


آخرين مطالب
» جابر نرمک
» فاضل نظری
» علی زمانیان
» جابر ترمک
» سالار عبدی
» بدیع
» ضد - برف - فاضل نظری
» فاضل نظری
»
»

Design By : Pichak

برای دریافت کد ساعت کلیک کنید