بفرمایید شعر

آنقدر زیر باران عشقت خواهم ماند ... تا افتاب نگاهت را مهمانم کنی

آرامش دریا به تب و تاب درآمد

وقتی پری کوچکم از آب درآمد

پیراهنی از پولک و پروانه به تن کرد

تر کرد لبش را؛ گل عنّاب درآمد

از خوشه ی پروین گل سر بست به گیسو

تاریک شد آهسته و مهتاب درآمد

از قوس قزح سرسره ای ساخت و آن گاه

از ماه درخشنده یکی تاب درآمد

بر صندلی راحتی ماه که لم داد

منظومه ی شمسی به تب و تاب درآمد

 

ماهی شد و مستغرق دریای فنا گشت!

پاسخ شد و از پرسش قلّاب درآمد

باد آمد و کشکول به کف هو زد و چرخید

درویش شد از گوشه ی محراب درآمد

از ابر یکی خرقه ی پشمینه به بر کرد

پیری شد و در حلقه ی اصحاب درآمد

او شیشه ی عمرم شد و من دیو بد انجام

تا راه به او یافتم، از خواب درآمد

 

چون حلقه به روی همگان بسته ام آغوش

شاید شبی آن گوهر نایاب درآمد

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط عارف|

مي شود يك شب از همين شبها در پي يك شهاب برگردي
خواب ديده زني نمي آيي طبق تعبير خواب برگردي
.
كودتا مي كند نبودن تو روز و شب جنبش سياه من است
مي شود از مسير آزادي خسته از انقلاب برگردي
.
زندگي بي تو سخت چيز بديست نفس بي تو را نمي خواهم
مرگ را بس نشسته ام شايد بعد از اين اعتصاب برگردي
.
گفتي از بغض شهر دلگيري كوچه در كوچه غار تنهاييست
مي روي تا پيامبر بشوي بي عصا و كتاب برگردي
.
رفتنت مرگ شعرهايم بود واژه بعد تو از دهن افتاد
كاشكي بشكني سكوتم را با غزل هاي ناب برگردي.

 

نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط عارف|

سلام پسر نرگس حالمان اینجا خوب است         خیالت راحت 

 

هنوز تورا کم نداریم............ فعلا ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط عارف|

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط عارف|


اي حاصل جمع پري و كژدم و ماهي!
يك نيمه طرب زايي و يك نيمه تباهي!

گيسوي تو تعبير هزاران شب بغداد!
چون خواب شب بازپسين، نامتناهي!


گيسوي بلافاصله از كفر و يقين ات،
هم فرش شياطين شده هم عرش الهي!

در سايه ي هر پلك تو جمع اند خدايان
نزديك ترين راه رسيدن به سياهي!

دل سنگي از آن دست که کشکول دراویش
دل نازک از آن روی که آیینه ی شاهی

در شعر شكوه تو به تصوير نگنجد
چون كوهِ مصوّر شده بر كاغذ كاهي!

آبان مجسّم شده! سرخ است دلم باز..
نوشته شده در سه شنبه 9 اردیبهشت1393ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط عارف|


چشم زیبای تو آهوی فراوان دارد 
هرکه عاشق بشود رو به بیابان دارد


رقص گاهی به غزل های تو در می ماند 
بلخ تا قونیه صد شاعر پنهان دارد


هرکه با چشم تو درگیر شود می داند 
ماه با چشم توعمری است که جریان دارد


حاضرم جای تو هر روز به دارم بکشند
عشق صد پنجره انگار به عرفان دارد


ترسم از گرگ بیابان تنت نیست ولی 
شیر چشمت هوس خوردن انسان دارد


سینه ام خانه ی عشق است " بفرما داخل "
عشق گاهی نظری خوب به مهمان دارد


بس که شیرین و غزلخوان و شرابی است لبت 
آسمان شوق به باریدن باران دارد


هرکه با عشق در افتد به فنا محکوم است 
هرکه در عشق بیافتد به تو ایمان دارد


شک ندارم که تو با آینه نسبت داری 
عشق تا تو دو قدم مانده به پایان دارد

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط عارف|



شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
باش تا کار من و عقل به فردا بکشد


زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد ...

نوشته شده در شنبه 28 دی1392ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط عارف|


اصلا حسين جنس غمش فرق مي‌كند

اين راه عشق، پيچ و خمش فرق مي‌كند
!

اينجا گدا هميشه طلبكار مي‌شود


اينجا كه آمدي كرمش فرق مي‌كند
!

شاعر شدم براي سرودن برايشان


اين خانواده محتشمش فرق مي‌كند
!

صد مرده زنده مي‌شود از ذكر يا حسين


عيساي خانواده دمش فرق مي‌كند
!

از نوع ويژگي دعا زير قبه‌اش


معلوم مي‌شود حرمش فرق مي‌كند
!

تنها نه اينكه جنس غمش، جنس ماتمش


حتي سياهي علمش فرق مي‌كند
!

با پاي نيزه روي زمين راه مي‌رود


خورشيد كاروان قدمش فرق مي‌كند
!

من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا

فهميده‌ام حسين همه‌اش فرق مي‌كند!

 

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1392ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط عارف|



برای دیدنت احساس من مسلمان شد
دلم شکست و از آدم شدن پشیمان شد


خدا برای نگاه تو در رگم جوشید
کمی بخاطر تو در لباس انسان شد


و در حوالی چشمت چقدر واژه دمید
شبی که ماه حیا کرد و در تو پنهان شد


شکوه من به نگاه تو نقطه ی ذوب است
و بعد رقص تو دریا دچار طوفات شد


اگرچه شاعر این واژه ها پر از درد است
غزال وحشی اشعار من بفرمان شد

نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط عارف|



مرا به خاطر چشمان تو به دار زدند

به خاطر تو به من سنگ بی شمار زدند

سپس جنازۀ من را به خاک افکندند

سوار اسب ، همه دور افتخار زدند

به پشت بام منازل به غرّش تکبیر

برای فتح بزرگ قبیله ، جار زدند

و بعد خاک سپردند و زود برگشتند

به کوی و برزن شان ، نقش داغ یار زدند

به گرد مادر غمدیدۀ من حلقه زدند

و در عزای عزیزش ، مدام زار زدند

زنان حاملۀ شهر ، بعد مردن من

به عشق کودک دلبندشان ، ویار زدند

و، مطربان همه از ترس آنچه بر من رفت

شبانه ، گوشۀ میخانه ها ، سه تار زدند

تو هم میان جماعت نظاره گر بودی

که جرم عشق تو را بر سرم ، هوار زدند

برای آنکه زیانم به زنده ها نرسد

به دور قبر من از لطف ، سیمخوار زدند

کلاغ های وفادار بر سر خاکم

به جای تک تک یاران رفته ، قار زدند

به روی سنگ مزارم درشت بنویسید

مرا به جرم وفا بر نگار ، دار زدند...



نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1392ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط عارف|


آخرين مطالب
»
» "سودابه اعتمادی"
»
» فاضل نظری
» علی رضا بدیع
» جابر نرمک
» فاضل نظری
» علی زمانیان
» جابر ترمک
» سالار عبدی

Design By : Pichak